جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى

567

تحفة الملوك ( فارسى )

اخلاص شعاران دانسته‌اند و مىدانند و خود را متيزّى به زىّ و هيأت و اسم خاصى كرده‌اند و مىكنند چنان‌كه سابقا در باب تحقيق حال صوفيّه بيان اين مطلب ايضا شد و خلاصه آن است كه محقّقين اين طبقه ، ارباب همم عاليه بوده‌اند كه همّت را بر ذات يگانهء الهى مقصود ساخته‌اند و به هيچ مطلبى ديگر به وجهى از وجوه نپرداخته‌اند و ايشان را عرفا مىنامند و مرتبهء ايشان بالاتر از مرتبهء حكما و زهّاد و عبّاد است و مطلب ايشان عزيزتر از مطلب كلّ است ؛ به جهت آن‌كه مطلب ايشان قطع نظر از جميع ماسوى اللّه و تحصيل نمودن مقام فنا و پيوستن به عالم بقاء است و مطلب حكما قطع نمودن تعلّق نفس ناطقه است از جسمانيّات و پيوستن او است به ملاء اعلى و عالم مجرّدات و مطلب زهّاد كه طايفه‌اى مىباشند كه اعراض از متاع دنيا و طيّبات آن نموده‌اند و عبّاد كه مواظبت بر عبادات را بر خود قرار داده‌اند هردو گذشتن از لذات جسمانيه دنيويّه فانيّه است به توقّع رسيدن به لذّات جسمانيّه اخرويّه باقيّه و همگى هنوز متعلّق به ماسواى خداوند و آلوده به جسم و جسمانيات مىباشند و به درجه و مرتبه « ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنّتك بل وجدتك أهلا للعبادة » « 1 » ، كه درجه و مرتبهء عارفين است ، نرسيده‌اند و از براى اين طايفهء عارفين در سلوك راه خداوند مقامات بسيار مىباشد كه اوّل آن‌ها بعد از تنبّه و تيقّظ ، توبه نمودن از ترك طاعات و فعل محرمات است و آخر آن‌ها گذشتن از هرچه غير خداوند است كه توبه كردن از گناه حقيقى است كه عبارت است از آلوده شدن به وجود مجازى ، چنان‌كه گفته‌اند كه « وجودك ذنب لا يقاس به ذنب » اى عزيز من ! دست از مس وجود چو مردان ره بشوى * تا كيمياى عشق بيابى و زر شوى خواب و خورت ز مرتبهء عشق كرده دور * آن دم رسى به خويش كه بىخواب و خور شوى از پاى تا سرت همه نور خدا شود * در راه ذو الجلال چو بىپا و سر شوى گر نور سرّ حق به دل و جانت اوفتد * باللّه كز آفتاب فلك خوبتر شوى وجه خدا اگر شودت منظر نظر * زين پس شكى نماند كز اهل نظر شوى يك‌دم غريق بحر خدا شو گمان مبر * كز آب هفت بحر به يك موى تر شوى « 2 »

--> ( 1 ) . نهج البلاغه ، شرح ابن ميثم ، ج 5 ، ص 361 ، با مقدارى اختلاف ضمن كلمات قصار ، رقم 223 . ( 2 ) . ديوان حافظ ، ص 346 ، رقم 487 .